مرثیههای غروب
افق می گفت: - « آن افسانه گو »
ــ آن افسانه گوی شهر سنگستان،
به دنبال « کبوترهای جادوی بشارتگو»
سفر کردهست
شفق می گفت:
«من میدیدمش، تنها، تکیده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگارانی که در این شهر سر کردهست».
افق می گفت: - « آن افسانه گو »
ــ آن افسانه گوی شهر سنگستان،
به دنبال « کبوترهای جادوی بشارتگو»
سفر کردهست
شفق می گفت:
«من میدیدمش، تنها، تکیده، ناتوان، دلتنگ،
ملول از روزگارانی که در این شهر سر کردهست».