غزل شمارهٔ ۲۵۹۵

امشب پریان را من تا روز به دلداری

در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری

من شیوه پریان را آموخته‌ام شب‌ها

وقت حشرانگیزی در چالش و میخواری

جنی پنهان باشد در ستر و امان باشد

پوشیده‌تر از پریان ماییم به ستاری

بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافل

در مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری