غزل شمارهٔ ۱۲

نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را

مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را

تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما به زور

از زمین تشنه بیرون شد نباشد آب را

جوهر ذاتی است مستغنی ز نور عاریت

روغنی حاجت نباشد گوهر شب تاب را

قامت خم زندگی را می کند پا در رکاب

می گذارد پل در آتش نعل این سیلاب را