غزل شمارهٔ ۱۴

می توان در زلف او دیدن دل بی تاب را

پرده پوشی چون کند شب گوهر شب تاب را

غیرت طاق دلاویز خم ابروی او

همچو ناخن می خراشد سینه محراب را

دیده حسرت عنان عمر نتواند گرفت

هیچ دامی مانع از جولان نگردد آب را

چون عنانداری کنم دل را، که چشم شوخ او

شهپر پرواز می گردد دل بی تاب را