غزل شمارهٔ ۱۵

نم به دل نگذاشت خونم خنجر قصاب را

جذبه من می کشد از صلب آهن آب را

ابر چشم من چنین گر گوهر افشانی کند

کاسه دریوزه دریا کند گرداب را

صبح هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد

تا در آغوش آورد خورشید عالمتاب را

می تواند از دویدن سیل را مانع شدن

می کند هر کس عنانداری دل بی تاب را