غزل شمارهٔ ۳۶

چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟

می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا

غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن

می خوری سیلی درین دریای بی لنگر چرا

خرده جان می جهد از سنگ بیرون چون شرار

می زنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا

صیقلی کن سینه خود را به آه آتشین

می کنی دریوزه نور از مه و اختر چرا