غزل شمارهٔ ۳۸

در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟

می کنی در راه بت صید حرم قربان چرا؟

چیست اسباب جهان تا دل به آن بندد کسی؟

می کنی زنار را شیرازه قرآن چرا

در بیابان عدم بی توشه رفتن مشکل است

نیستی در فکر تخم افشانی ای دهقان چرا

هیچ قفلی نیست نگشاید به آه نیمشب

مانده ای در عقده دل اینقدر حیران چرا