غزل شمارهٔ ۴۱

نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟

گل به روی آفتاب روح مالیدن چرا

جسم خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند؟

گرد دست و پای خود چون گربه لیسیدن چرا

خاک صحرای عدم از خون هستی بهترست

بر سر جان اینقدر ای شمع لرزیدن چرا

کور را از رهبر بینا بریدن غافلی است

بی سبب از عیب بین خویش رنجیدن چرا