غزل شمارهٔ ۴۳

گریه مستانه می سازم شراب تلخ را

می کنم چون ابر مروارید آب تلخ را

زاهدان طفل مشرب، امت شیرینی اند

می کنم در کار مستان این شراب تلخ را

عشق حیران چه می داند عتاب و لطف چیست؟

می خورد چون آب شیرین ریگ آب تلخ را

باده روشن علاج ظلمت غم می کند

می شکافد تیغ برق از هم سحاب تلخ را