غزل شمارهٔ ۶۲

خط نسازد بی صفا آن عارض پر نور را

از نسیم صبح پروا نیست شمع طور را

شکوه مهر خاموشی می خواست گیرد از لبم

ریختم در شیشه باز این باده پر زور را

پا منه بیرون ز حد خویش تا بینا شوی

نیست حاجت با عصا در خانه خود کور را

همچنان از خار خار دانه چشمش می پرد

گر بود زیر نگین ملک سلیمان مور را