غزل شمارهٔ ۸۱

از صفای دل نباشد حاصلی درویش را

نان به خون تر می شود صبح صداقت کیش را

نیست غیر از بستن چشم و لب و گوش و دهان

رخنه ای گر هست این زندان پر تشویش را

شرکت روزی خسیسان را به فریاد آورد

بر سر نان پاره سگ دشمن بود درویش را

مردم کوته نظر در انتظار محشرند

نقد باشد محنت فردا مآل اندیش را