غزل شمارهٔ ۲۶۰۴

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی

تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی

من واله یزدانم در حلقه مردانم

زین بیش نمی‌دانم ای مه تو که را مانی

هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم

هم بی‌دل و دلشادم ای مه تو که را مانی

هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد

هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی