غزل شمارهٔ ۸۴

تر به اشک تلخ می سازم دماغ خویش را

زنده می دارم به خون دل چراغ خویش را

از سیاهی شد جهان بر چشم داغ من سیاه

چند دارم در ته دامن چراغ خویش را؟

سازگاری نیست با مرهم ز بی دردی مرا

می کنم پنهان ز چشم شور، داغ خویش را

کاروان بی خودی را نامه و پیغام نیست

از که گیرم، حیرتی دارم، سراغ خویش را