غزل شمارهٔ ۸۷
غنچه سان پر گل اگر خواهی دهان خویش را
پره قفل خموشی کن زبان خویش را
کاروانگاه حوادث جای خواب امن نیست
در ره سیل خطر مگشا میان خویش را
چون شرر بشمر به دامان عدم، آسوده شو
در گره تا چند داری نقد جان خویش را
برنمی آیی به زخم آسیای آسمان
نرم کن زنهار چون مغز استخوان خویش را