غزل شمارهٔ ۹۱

چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را

بخیه جوهر شود زخم نمایان تیغ را

ریخت خون عالم و مژگان او خونین نشد

تیزی سرشار سازد پاکدامان تیغ را

در دل فولاد چون سنگ آتشی پنهان نبود

خون گرمم شد چراغ زیر دامان تیغ را

دستگاه لاف می خواهند صاحب جوهران

نعل در آتش بود از بهر میدان تیغ را