غزل شمارهٔ ۹۶

بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را

هست محراب دعا از رخنه دل عشق را

می چو خون گرم جوشد از ته دل عشق را

مطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را

موج سازد خوش عنان دریای لنگردار را

از دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را

حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست

دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را