غزل شمارهٔ ۹۸

نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را

روشنی از آه باشد دودمان عشق را

فیض ماه نو ز شمشیر شهادت می برند

خون حنای عید باشد کشتگان عشق را

از دل سرگشته ام هر ذره ای در عالمی است

اختر ثابت نباشد آسمان عشق را

غوطه زد حلاج در خون، این کمان را تا کشید

چون کند زه هر گرانجانی کمان عشق را؟