غزل شمارهٔ ۲۶۰۶

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی

خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی

شیری است که می‌جوشد خونی است نمی‌خسبد

خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی

زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم

آن کس که رهانید از بسیار پریشانی

اشتر ز سوی بیشه بی‌جهد نمی‌آید

کی آمده‌ای ای جان زان خاک به آسانی