غزل شمارهٔ ۱۰۵

از بلندی مانع گردش شود افلاک را

گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را

نیست از زخم زبان پروا دل بی باک را

می کند آتش عبیر پیرهن خاشاک را

عشق فیض صبح بخشد سینه های چاک را

چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را

شمع هیهات است پای خویش را روشن کند

هست لازم تیره بختی شعله ادراک را