غزل شمارهٔ ۱۰۸

نعل در آتش نهد دیوانه من سنگ را

شعله جواله سازد بی فلاخن سنگ را

سخت جانانند باغ دلگشای یکدگر

می کند گلریز، روی سخت آهن سنگ را

نفس سرکش را دل روشن به اصلاح آورد

نرم از آتش می شود رگ های گردن سنگ را

سهل باشد گر ز آتشدستی فرهاد من

هر رگی گردد چو تار شمع، روشن سنگ را