غزل شمارهٔ ۱۱۰

بی کسی کی خوار سازد زاده اقبال را؟

شهپر سیمرغ می گردد مگس ران زال را

با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟

سیری از خرمن نباشد دیده غربال را

می توانی در دو عالم نوبت شاهی زدن

صرف در تسخیر دلها گر کنی اقبال را

گفتگوی خامشان را ترجمان در کار نیست

لال می فهمد به آسانی زبان لال را