غزل شمارهٔ ۱۱۳

نیست از روی زمین سیری دل خود کام را

حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را

داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های من

می کنم خالی ز می در دست ساقی جام را

روزگار عیش را دود سپندی لازم است

شد شب آدینه نیل چشم زخم ایام را

دل به کوشش آرزو را پخته نتوانست کرد

در بغل نتوان رساندن میوه های خام را