غزل شمارهٔ ۱۱۸

غوطه در گل داده بود اندیشه دنیا مرا

ناله نی شد دلیل عالم بالا مرا

گر چه چون حلاج مهر خامشی بر لب زدم

زور می برداشت آخر پنبه از مینا مرا

از سیاهی خضر می آرد گلیم خود برون

نیست بر خاطر غبار از ظلمت سودا مرا

بود از بس بر دل من دیدن مردم گران

شد سبک در دیده کوه قاف چون عنقا مرا