غزل شمارهٔ ۲۶۰۸

افند کلیمیرا از زحمت ما چونی

ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی

ای فخر خردمندان وی بی‌تو جهان زندان

وی عاشق بی‌دل را درمان و دوا چونی

مه گوش همی‌خارد صد سجده همی‌آرد

می‌گوید حسنت را کی خوب لقا چونی

باری من بیچاره گشتم ز خود آواره

زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی