غزل شمارهٔ ۱۲۶
چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا
تاب آن موی میان بی تاب می سازد مرا
تا شدم محو جمال او، اثر از من نماند
چون کتان آمیزش مهتاب می سازد مرا
تا نگشتم دور ازو، کامل نگشتم، همچو ماه
دوری خورشید عالمتاب می سازد مرا
خوشدلم با آه سرد و گریه های آتشین
بی تکلف این هوا و آب می سازد مرا