غزل شمارهٔ ۱۲۷

تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا

خامشی آیینه اسرار می سازد مرا

آفتاب غیب، فرش خانه بی روزن است

چشم بستن مطلع انوار می سازد مرا

در میان مستی و هشیاری من پرده ای است

نعره مستانه ای هشیار می سازد مرا

سایه سروی که من در پای او آسوده ام

از شکر خواب عدم بیدار می سازد مرا