غزل شمارهٔ ۱۲۹

دیدن لعل لبش خاموش می سازد مرا

تنگ ظرفم، رنگ می مدهوش می سازد مرا

مهره گهواره ام اشک است چون طفل یتیم

می خورد خون دایه تا خاموش می سازد مرا

شعله های شخ از صرصر شود بی باک تر

سیلی استاد، بازیگوش می سازد مرا

پرده شرم و حجاب من ز گل نازکترست

گرمی نظاره شبنم پوش می سازد مرا