غزل شمارهٔ ۱۳۸

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا

باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا

تلخرویان را می روشن گوارا می کند

ابر بی می، کوه بر بالای سر باشد مرا

نیستم یک لحظه بی مشق جنون، هر جا که هست

نوخطی پیوسته در مد نظر باشد مرا

سرمه خاموشی من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا