غزل شمارهٔ ۲۶۱۰

چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی

از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی

در روح نظر کردم بی‌رنگ چو آبی بود

ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی

آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد

تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی

دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره

من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی