غزل شمارهٔ ۱۵۶

نیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرا

اره گر بر سر گذارد چین ابرویش مرا

خار و خس را دشمنی چون برق عالمسوز نیست

آرزو نگذاشت در دل تندی خویش مرا

می شود صد آه، چون مجمر اگر آهی کشم

رخنه کرد از بس به دل مژگان دلجویش مرا

شکوه ها در دل گره زان چین ابرو داشتم

سرمه گفتار شد چشم سخنگویش مرا