غزل شمارهٔ ۱۶۵

برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا

خوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا

هست از روز ازل با پیچ و تاب آمیزشی

چون میان نازک خوبان، رگ جان مرا

مزرع امید من از سیر چشمی تازه روست

شبنمی سیراب دارد باغ و بستان مرا

دیده آیینه از نقش پریشان سیر شد

نیست سیری از تماشا چشم حیران مرا