غزل شمارهٔ ۱۶۸

نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا

کز دل سخت است در زیر قبا جوشن مرا

هر چه را خورشید سوزد، برنیاید دود ازو

نه ز بی دردی بود از آه لب بستن مرا

با دل روشن، ز نور عاریت مستغنیم

گل فتد از مهر و مه در دیده روزن مرا

داشتم چندین گل بی خار چشم از سادگی

زخم خاری هم نشد روزی ازین گلشن مرا