غزل شمارهٔ ۱۷۰

سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا

خضر نتواند به آب زندگی راندن مرا

بس که دلسردم ز تار و پود هستی چون کتان

می تواند پرتو مهتاب سوزاندن مرا

دشمنان را دارم از تیغ تغافل سینه چاک

چشم خواباندن بود شمشیر خواباندن مرا

شمع ماتم را خموشی به ز آب زندگی است

دل نمی گردد سیاه از دامن افشاندن مرا