غزل شمارهٔ ۱۷۱

یارب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

از فروغ چشم خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟

شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه آرایی نمی آید ز من همچون حباب

موج بی پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردی های حرص

خانه دار گوشه چشم قناعت کن مرا