غزل شمارهٔ ۱۸۰

برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا

بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا

یک دهن خمیازه ام چون زخم، بی شمشیر او

عالم آب است تیغ آبدار او مرا

خط باطل می کشد بر صفحه آیینه ها

گر دل روشن کند آیینه دار او مرا

می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد

نیست گردی بر دل از خط غبار او مرا