غزل شمارهٔ ۱۸۱

باعث آزار شد ترک دل آزاری مرا

تخته مشق حوادث کرد همواری مرا

روز روشن می کند کار نمک در دیده ام

شب ز شکر خواب باشد خط بیزاری مرا

گر به خونم هر سر خاری کمر بندد چو تیغ

روی خندان می کند چون گل سپر داری مرا

نیستم مقبول تا مردود خاطرها شوم

چون یتیمان نیست بیم از خط بیزاری مرا