غزل شمارهٔ ۱۸۴

نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا

جامه فتح است چون شمشیر عریانی مرا

گر چه از آتش زبانی شمع این نه محفلم

نیست رزقی جز سرانگشت پشیمانی مرا

چون گهر گرد یتیمی سرنوشت من شده است

نیست ممکن شستن این صندل ز پیشانی مرا

فارغ از آمد شد نقش بد و نیکم، که ساخت

خانه دربسته، چون آیینه، حیرانی مرا