غزل شمارهٔ ۲۰۱

نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را

تخم خال عیب باشد این زمین ساده را

عشرت روی زمین در خاکساری بسته است

بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را

بر سر گفتار، دل را خامشی می آورد

جوش مستی در خم سربسته باشد باده را

هر که پامال حوادث شد به منزل می رسد

از رسیدن پیچ و خم مانع نگردد جاده را