غزل شمارهٔ ۲۰۳
عمر در تلخی سرآید در شراب افتاده را
ساحل از موج خطر باشد در آب افتاده را
دارد از حکم روان ما را قضا در پیچ و تاب
اختیاری نیست خاشاک در آب افتاده را
دل به دریا کن که در مهد صدف بحر کرم
ساخت گوهر قطره چشم سحاب افتاده را
ساحلی جز دست شستن نیست از جان چون حباب
از تهی مغزی به دریای شراب افتاده را