غزل شمارهٔ ۲۰۹

از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را

توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را

دیده یعقوب می خواهد نسیم پیرهن

نیست هر نادیده لایق جامه پوشیده را

گر چه باشد صیقل زنگ کدورت ماه عید

ناخن الماس باشد، داغ ماتم دیده را

خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است

نیست پروایی ز میزان مردم سنجیده را