غزل شمارهٔ ۲۱۱

از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را

نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را

خاطر آشفته را شیرازه کنج عزلت است

دل ز جمعیت پریشان می شود سی پاره را

خصم را کردم به همواری حصار خویشتن

می کند آیینه من موم، سنگ خاره را

از تردد کرد آزارم دل بی آرزو

خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را