غزل شمارهٔ ۲۶۱۷

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی

لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی

ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد

کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی

ای از پس صد پرده درتافته رخسارت

تا عالم خاکی را از عشق برآرایی

جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد

جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی