غزل شمارهٔ ۲۱۳

می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را

چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟

نیست ممکن بوی گل خود را کند گردآوری

آه بی تاب از جگر خیزد دل صد پاره را

ماندگی از سیر و دور خود ندارد گردباد

نیست از سرگشتگی سیری دل آواره را

دل نمی سوزد کسی را بر یتیمی های من

سبز اگر سازد سرشکم تخته گهواره را