غزل شمارهٔ ۲۲۷

از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟

جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را

تا نگردد آب دل از ناله های آتشین

نیست ممکن یافتن آن گوهر یکدانه را

ابجد عشق مجاز از نونیازان خوشنماست

پیر گشتی واگذار این بازی طفلانه را

از خس و خاشاک بگذر، گرد گلها طوف کن

تا چو زنبور عسل پر شهد سازی خانه را