غزل شمارهٔ ۲۳۳

هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را

نیست صدر و آستانی خانه آیینه را

راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار

آب این گوهر به طوفان می دهد گنجینه را

نسبت یکرنگی طوطی است باغ دلگشا

نیست از زنگار در خاطر غبار آیینه را

دامن پاک گهر از گرد تهمت فارغ است

ابر اگر بر سینه دریا گذارد سینه را