غزل شمارهٔ ۲۳۴

از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را

می شود دربسته از آهی، سرا آیینه را

شد ز بخت تیره، دل را در نظر عالم سیاه

گر چه می باشد ز خاکستر جلا آیینه را

سینه صافان نیستند ایمن ز بیم چشم زخم

هست از جوهر زره زیر قبا آیینه را

عالم صورت نمی شد پرده بینایی اش

در صفا می بود اگر چون رو، قفا آیینه را