غزل شمارهٔ ۲۳۸

یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه را

می کند بی تابی دل سنگسار آیینه را

تا خط سبز تو آمد در کنار آیینه را

می رود آب خضر در جویبار آیینه را

بر شکستی تا ز روی ناز دامان نقاب

آب شد دل از گداز انتظار آیینه را

تا به حسن هرزه گرد او شود جایی دچار

نیست چون آب روان یک جا قرار آیینه را