غزل شمارهٔ ۲۶۲۱

از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی

کای دل تو نمی‌گفتی کز خویش شدم خالی

این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد

زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی

در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد

کی باشد با این خود آن مرتبه عالی

بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو

این است که کشتی تو پس از کی همی‌نالی