غزل شمارهٔ ۲۸۲

بی کسی را کعبه مقصود می دانیم ما

خضر را شمشیر زهرآلود می دانیم ما

هستی مطلق بود از خودنمایی بی نیاز

هر چه آید در نظر نابود می دانیم ما

نیست ما را وحشتی از برگریزان حواس

این زیان ها را سراسر سود می دانیم ما

بار منت برنمی تابد دل آزادگان

ترک احسان را ز مردم جو می دانیم ما