غزل شمارهٔ ۲۹۰

فارغ است از سیر گل مجنون سرگردان ما

نقش پای ناقه لیلی است گلریزان ما

فیض ما دیوانگان کم نیست از ابر بهار

خوشه بندد دانه زنجیر در زندان ما

تا نسوزد تخم دلها را نیفشاند به خاک

داغ دارد ابر را تردستی دهقان ما

از طراوت سایه اش میراب گلشن ها شود

نبض هر خاری که گیرد دیده گریان ما